می بینند، تکرار می کنند!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 20:18
xa0دعوا که بالا گرفت وxa0تُنِ صداها کهxa0بالا رفت، آرام و آهسته خودش را به پشت در رساند و گوشش را چسباند به در. - همین که گفتم؛ مهرم حلال، جونم آزاد. آخه اینم زندگیه تو برام درست کردی! به ولای علی اگه میدونستم، قدم تو خونهات نمیذاشتم. - خیلی هم دلت بخواد. همه آرزوی این زندگیو دارن، منتها تو خوشی زده...
باور کنید «فروشنده» دیدن ندارد!
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 13:40
سینما بخش عمدهاش سرگرمیست. اما اگر روی همین عبارت دقیق شوید و ریز شوید، میبینید نوشتهام بخش عمدهاش؛ یعنی بخشی هم دارد که جدای از سرگرمی، باید در لابلای اینکه دمایی به سرتان اصابت میکند، چیزی هم عائدتان شود. اصلاً بگذارید بگویم این که میگویند «سرگرمی»، به این خاطر است که عوامالناس به همین بهانه روی ص...
ای کاش پایم نشکسته بود!
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 13:40
صدای طبل و سنج میآید، آن هم سبک بوشهری! عاشق این سبکم و از اتفاق فراگیر شده. همین صدا آرامآرام محو میشود. الان انگار که دستۀ زنجیر زنیست. صدای طبلش نوید میدهد. تک ضرب و سنگین. صدای مداح قوی میشود: «خم شده قامت رعنای حسین...» خوبیاش این است که این دسته آرامآرام عبور میکند؛ با آرامش و وقار! تنها میتوا...
عروسی هم عروسی های قدیم!
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 17:17
وقتی عموی داماد، با 50 سال سن، تالاپ وسط سن رقصِ تالار زمین خورد، جوری که دو لنگش را دقیقاً در هوا دیدم، دلم به حال عروسیهای قدیم سوخت. شاید میخوردند، اما آنقدر مرد بودند که جلوی انظار آبروریزی نکنند. عموی داماد آنقدر خورده بود که همان موقع که ادای میمون در میآورد که جفا کرد در حق میمون، خواست برخیز...