
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align=""> بخوانید...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align=""> بخوانید...
ادامه مطلب
یادداشتی بر خودآموز نویسندگی کاری به فرهنگستان و دبیرستان نداریم، اما چیزی که مسلم است این است که ظاهر نشان دهندۀ باطن است. این یک اصل است؛ البته اگر تظاهر را کنار بگذاریم. رنگ رخساره نشان میدهد از س...
ادامه مطلب
«هرآنچه نامربوط به داستان است بزدایید. اگر در فصل اول گفتهاید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم یا سوم تفنگ قطعاً باید شلیک کرده باشد. اگر بنا نبوده شلیک کند، پس بر دیوار هم آویخته نبوده»؛ این عب...
ادامه مطلب
نمونۀ کامل تبدیل خاطره به داستان، این داستان است. داستانی دلچسب که پلهپله جلو میرود و یک روایت صمیمانه_عاشقانه را بهتصویر میکشد. فضاسازیِ کمنظیر آن، منِ خواننده را به محیط داستان کشانده و با را...
ادامه مطلب
به درخواست یکی از دوستان که نظرم را در مورد پستِ آخر « ویار, تکلم,» جویا شده، باید عرض کنم که ویار, اصلاً در حدی نیست که بنده نظری راجع به نوشتههایش داشته باشم؛ بلاگری است همچون صدها بلاگر دیگر که در سرو...
ادامه مطلب
حقیقت امر این است که ملاک خوببودن و بد بودن آدمها در نظر دیگران امروزه تغییر کرده است. قدیم میگفتند مثلاً فلانی آدم خوبیست؛ چون نماز میخواند، روزهاش ترک نشده و خلاصه آدم باخدا و باصفاییست و در صراط مستقیم قدم برمیدارد. پربیراه هم نمیگفتند؛ یعنی کسانی که تمام فرائض را انجام میدادند، حقیقتاً به واسطۀ انجام آنها، خواهناخواه در مسیر حقیقت و درستی بودند و خود نفس اعمال، باعث میشد کجروی نکنند. تأکید میکنم که پایۀ اصلی این ملاک، درست انجام دادن نفس اعمال بود. خودمانی اگر بخواهم بگویم، میرود در وادی همان مثال «چون که صد آید، نود هم پیش ماست». امروزه اما ملاک متفاوت شده است؛ یعنی شما همین که با چندنفر خوشوبش کنی و ظاهراً اخلاق درستی داشته باشی و در یککلام، کاری به جایی نداشته باشی، سرت در لاک خودت با...
ادامه مطلب
احتمالاً این نکته برای شما جالب باشد. شمایی که برای نوشتن مطلبتان به اندازۀ هر کلمه وقت صرف میکنید. نوشتن اعداد در متن، قاعدههای خاص خودش را دارد. منظور از متن، متون غیرعلمی هستند؛ یعنی همین متونی که روزانه در وبها منتشر میکنید. منظور از علمی نیز این است که مثلاً قصد دارید در یکمطلب بحث مساحتها و محاسبات مکانی یا مثلاً زمان وقوع قمر در عقرب را محور اصلی قرار دهید؛ مثلاً این متن از خانملبخند. در متون غیرعلمی، اعداد به این صورت نوشته میشوند: 1) اعداد طبیعی که وسط اجزای آن «واو» نمیآید، با حروف نوشته میشوند؛ مثل: دوازده مهر، تولد حسین مداحی است. در اینجا فقط عدد 9 به رقم نوشته میشود؛ چون احتمالاً با کلمۀ مشابه اشتباه میشود. 2) اعداد ترکیبی که وسط دو بخش آن «واو» قرار میگیرد، با رقم نوشته میشوند...
ادامه مطلب
در پاکستان نامهای خیابانها و محلات، اغلب فارسی و صورت اصیل کلمات قدیم است. خیابانهای بزرگِ دوطرفه را «شاهراه» مینامند، همان که ما امروز «اتوبان» میگوییم. بنده برای نمونه و محض تفریح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی را که در آنجاها به کار میبرند و واقعاً برای ما تازگی دارد، در اینجا ذکر میکنم که ببینید زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد. نخستین چیزی که در سر بعضی کوچهها میبینید، تابلوهای رانندگی است. در ایران ادارۀ راهنمایی و رانندگی بر سر کوچهای که نباید از آن اتومبیل بگذرد، مینویسد: «عبور ممنوع» و این هردو کلمه عربی است، اما در پاکستان گمان میکنید تابلو چه باشد؟ «راهبند»! تاکسی که مرا به قونسلگری ایران در کراچی میبرد، کمی از قونسلگری گذشت، خواست به عقب برگردد، یکی از پشتسر به او فرمان می...
ادامه مطلب
همین امروز؛ یعنی 21 مهر 96، سالگرد آشنایی و رفاقت با این بلاگر عزیز است. گاهی مخ آدم گریپاژ میکند و با دیدن بعضی از کلمهها، بدون اینکه ذرهای دقیق شود، اولین کلمهای که به ذهن متبادر میشود و به تعبیری در ذهن جاخوش کرده است، به مخیله خطور میکند. آن زمان از ذهنم عبور کرد آدرس قحط بوده که برای خودش انتخاب کرده؟ آخر «الاغ 28» هم شد آدرس! بعدها با دقت و ریز شدن در اصل کلمه، مثل شخصی که در جمع خجالت میکشد و آرامآرام از آن گوشۀ مجلس با هر ضرب و زوری، سینهخیز فرار میکند، از کنار نفسم که داشت چپچپ نگاه میکرد، سینهخیز گریختم. لاعلاج دنیای وبلاگنویسی دنیای غریب و قریبی است. غریب از این بابت که بعضی با وجود رفاقت دیرینه، کمی که میگذرد، خود واقعی نشان میدهند. انگار سالیان سال است چشم به آنها نینداختهایم و ...
ادامه مطلب
هرچه میکشیم از دست ولنگ و واز بودن بعضی خانوادههاست. گلوگشاد بودن آنها و اینکه بعضیها با همۀ اقوام؛ اعم از دختر و پسر، احساس راحتی و خواهر و برادر بودن میکنند. این راحتبودن شاید از طرف دختر مسئلهای نباشد؛ چون حیا اجازۀ دخالت نمیدهد و کمت...
ادامه مطلب
بعضی از پستها حیف است که بازنشر نشوند. حیف است که یکبار دیده شوند و دیده نشوند. در ادامه، مطلب «نشخوار» را میخوانید و انشاءالله، به شرط حیات، سعی میکنم در پست بعدی نقدی در مورد این مطلب بنویسم: «همین شش حرف وجه تمایز من و شماست. من، به منزله ی ی...
ادامه مطلب
دوست ندارم اعلام تولد کنم؛ یعنی این حرکت را برافتاده میدانم. حالا دیشب دو دوست، قبل از اینکه حتی خانواده تبریک بگویند، پیشپیش تبریک گفتند و بهشدت خوشحالم کردند. خدا دلشان را شاد کند! ما که برایشان آرزوهایخوبخوب داریم. برای شما هم. هدیۀ شما به...
ادامه مطلب
مهراده این روزها بیشتر شانۀ مرا میچسبد تا ننهاش. روی شانۀ من خوابش میبرد. محمدرضا آنطرفتر مینشیند و نگاه میکند. غم عجیبی در چشمانش میبینم وقتی مهراد لباس مرا میچسبد و ول نمیکند. مجبور میشوم همانطور که مهراد شانه را چسبیده، محمدرضا را هم آ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
شب یلدای چندسال پیش بود که همه جمع شده بودیم خانۀ عمو. عمو آدم بیجذبهایست. بعضی پدرها وقتی شصتسالگی را رد میکنند، هنوز هم نیمچه جذبه و سیطرهای بر اعضای خانواده دارند و بهعبارت دیگر، همۀ اعضاء از او حساب میبرند. عموی من اما از زمرۀ این افراد...
ادامه مطلب
آنزمان رابطههای خیابانی آسان نبود. دوطرف باید تمام جوانب را سنجیده، با نامه _آنهم زیرسنگ_ همدیگر را خبر میکردند و قرار میگذاشتند. مثل الان نبود که با امکانات فراوان، اعم از موبایل، ایمیل، پیامک، شبکههای اجتماعی (لعنتاللهعلیهم!) و قسعلیهذا،...
ادامه مطلب
یکدورهای وقتی روابط دختر و پسر شدت گرفت و دوطرف، بیباک و بهوضوح عشق میورزیدند و در لابلای درختانِ هشتبهشت، بوسه ردوبدل میکردند، چو افتاده بود تقصیر «فارسیوان» است. آنزمان «سالوادور» و «لولا کاررو» در بورس بود و در هر محفلی مینشستی، سخن از ...
ادامه مطلب
اصلاً همینکه دورهم بودیم صفا داشت. همینکه یک فرش رنگارنگ در حیاط پهن میکردند و گونیبرنج را روی آن ولو میکردند، کیف داشت. همینکه زنان، از فامیل و خویشوقوم گرفته تا همسایه، سینی به دست، کاسهکاسه برنج برمیداشتند و توی سینی میریختند و پاک میکردند، لذت داشت. اینکه بچهها در حیاط، شلوغ میکردند و مادرانشان گهگاهی نهیب میزدند که «علی! ولکن دستشا، میخوره زمین» یا «فاطمه! بلندشو از رو...
ادامه مطلب
مثل موضوع انشاء مدرسه است. به جان خودم در قید و بند دنیا نیستم. نه ماشین آنچنانی، نه خانۀ آنچنانی، نه قایق، نه جزیره و نه سفرهای کذا و کذا؛ به هیچکدام رغبتی ندارم. همین که یک خانۀ قدیمی باشد که بدانم سقفی روی سرم را گرفته و در کوچه و بازار، شب را به صبح نمیرسانم، کفایت میکند. یک پرایدی هم باشد که نقش عصای دست را بازی کند و به اینطرف و آنطرف مرا ببرد. معتقدم پراید (جدای از بحث ایمنی) همان ک...
ادامه مطلب