تجسس از بقال محله
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:14
نمیدانم تاکنون در معرض تحقیق قرار گرفتهاید یا نه. «در معرض تحقیق» زیاد همxa0قلمبهسلمبه نیست؛ نمیخواهد فکرتان مشغولش شود. منظورم این است که کسی نزد شما برای تحقیق آمده است یا خیر. حالا تحقیق در مورد هرچه؛ میتواند تحقیق برای ازدواج باشد یا تحقیق برای کسی که قصد استخدام داشته باشد و یا... . بنده اعتقاد...
املاء مهم است یا انشاء؟
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:14
املاء و انشاء هردو مهمند؛ املاء مهمتر. هرچه میگذرد، بیشتر حسرت میخورم. حسرت زمانی را که زنگ انشاء بود و ما خیال میکردیم خداوند انشاء را برای آزار ما خلق کرده. غافل بودیم! این غفلت از هر نوعش، به نوعی در زندگی همۀ ما بوده است. اما اینکه املاء مهمتر است دلیل دارد. املاء و نوشتن صحیح واژهها، بهنوعی خبر...
زن دوم/ خواستگاری سوم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:14
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
زن دوم/ خواستگاری سوم (2)
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:14
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
زن دوم/ خواستگاری دوم
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 8:25
نظـرات بستـه است که تصور نکنید موظف به نظـر دادن هستیـد. هر کسی آمد، قدمش بـر روی چشــم. اگـر کــار یـا نظـری داشتیــد، در قسـمت «تمــاس با میـرزا» عنایـت بفـرماییـد، حتماً جوابگو خواهم بود.
نیمنگاهی به عملکرد ضعیف مسابقه تا اتمام مرحلۀ اول
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 15:35
گاهی غرور کاذب مانع از ورود حرف درست به قلب بشر میشود. ممکن است برای «کمنیاوردن» در جلوت به کار خود ادامه دهند اما، همینکه در خلوت به فکر بروند و پی به مسیر اشتباه ببرند، کفایت میکند. آرامآرام اما باید جابیفتد که نقدها به هیچوجه بازگشت به افراد و شخصیتها ندارند؛ نقدها برمیگردند به نوشتهها،
فیامانالله!
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 15:35
رفقا! فردا صبح علیالطلوع عازم عتباتم. اگه حرفی، نقلی، صحبت نابجایی از میرزا دریافت کردین، حلال بفرماین؛ علیالخصوص بابت این پست انشاءالله با دید بهتر شدن برا آینده بنگرند. هر خبی، بدی دیدین به بزرگواریِ وجود مقدسدون که دوسدون میدارم، ببخشیندا ازم بگذرین. امشب باید زود بِخُسبیم. به امید دیدار مج
طوانایی نمکین زات
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:16
متنی که امروز بهتر از بقیه دیدم، مطلب شمارۀ دو است. صرفاً فعلاً نه از نگاه طنز، بلکه از نحوۀ چینش ساختار متن صحبت میکنم. نویسنده هر که هست، باید بگویم ساختار را بلد است. تقریباً حرفهای متن را آغاز کرده و تا یکجاهایی خوب ادامه میدهد. شروع خوب و پرکشش از ملاکهای یک نوشتۀ خوب است؛ «من از اول ابتد
«عین» و «شین» و «قاف»
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:16
مطلب شمارۀ دو و سه را پسندیدم. اولی را بیشتر دوست داشتم، اما دومی هم به قدری جذاب بود که یک پست برایش اختصاص بدهم. امروز برای هر دو مینویسم. اما بعد: مطلب شمارۀ دو به شدت ملموستر است؛ یعنی برای اینکه فطرتاً ذات بشر روی «عین» و «شین» و «قاف» حساس است، همه در جوار خانواده چنین صحنههای عشقولانهای
عُق!
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:16
یادداشت اول / یادداشت دوم هنر نویسندگی آن است که در کمترین کلمات، حسی که مد نظر نویسنده است به مخاطب القاء شود. اگر روزانه به جوکهایی که ساخته میشوند و حتی به هر حادثهای هم رحم نمیکنند توجه کرده باشید، از قاعدۀ «کمگوی و گزیدهگوی چون دُر» پیروی میکنند. همین کوتاهنویسی است که نغزگویی را رواج
«آلام» به قلمِ حریر
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:16
دو فاکتور اگر در یک متن باشند، میتوان آن را داستان نامید و خودبهخود متن از حیطۀ یادداشت خارج میشود؛ شخصیت و ماجرا. در داستان «دردها» به قلم حریر، دومی هست، اما کمرنگ است. بیشتر شخصیتمحور است. این کمرنگی اما جبران میشود؛ کجا؟ آنجا که ماجرا نقش گرهگشایی را ایفا میکند و تحسین نگارنده را برمی
از ممد خمار به نوذر!
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:16
یادداشت اول / یادداشت دوم / یادداشت سوم بنابر قولی که داده بودم و عهدی که بستم، تا اتمام کارِ گروه ششم در خدمت هستم. اما بعد: طنز یعنی مطلب شمارۀ چهار. همهچیز دارد؛ هم قلم توانای نویسنده در آن نهفته است، هم تکههای ناب طنزگونه و هم استفادۀ ابزاری از وسائل و دادههای خداوندی برای ابراز حس. هنر نویس
اشتیاق است، اشتیاق است، اشتیاق!
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 14:36
به جان خودم تازه امتحانات تمام شد و توانستم یک نفس راحت بکشم. نویسندههای خوب، آن مدتی که درس داشتم ستارههاشان روشن بود، الان مدتیست خاموشند. روشن کنید، روشن کنید که مشتاق خواندن نوشتههای خوب هستم.
گاهی به کتابهایت نگاه کن!
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 13:30
اولِ کلام یه تشکر بکنم از «بانوچه» که دعوت کردن بنده رو به این بازی وبلاگی. منم عاشق بازی! چه تو این فضای نسبتاً مجازی، چه هرجا. از اونجایی که رد دعوت برای هر مؤمن(؟) و مؤمنهای جایز نیست، اجابتش کردم. به جان خودم که میخوام دنیام نباشه، تا حالا هیچکس بهم هدیه نداده؛ نه کتاب، نه هیچی. چرا؛ یه رف
ویران شود آن خانه که یک پیر ندارد!
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 13:30
«بر لب رود (زندهرود) نشین و گذر عمر ببین». این عکس را که دیدم، یکلحظه دوران پیری را تصور کردم؛ دورانی که همۀ کرمها را ریختهام، عشق کردهام، کِیف بردهام و کاری ناکرده وانگذاشتهام؛ البته یکچیز در این عکس و تصوراتم مرا رنج میدهد. نکند همین قدر در فکر و اندوه فرو بروم! نه، خدا نکند!
یادداشتی بر «زن دوم» به قلمِ هلما
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 13:30
چندی پیش «هلمابانو»، در طی یک عملیات عوامپسندانه و خواصپسندانه، تصمیم گرفتند تغییر شگرفی در روند بلاگریشان بدهند و به جز موضوعات مهمی که خودشان به رشتۀ تحریر درمیآورند، موضوعاتی هم از دوستانشان بگیرند تا هم خدا را خوش بیاید و هم بندگان خدا را. ما نیز از آنجایی که وبلاگ ایشان جزو معدود وبلاگ
نیکولا
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 23:37
خیلیخب؛ تشکر و قدردانی میکنم از همۀ دوستانم که جواب دادند و همینطور سپاسگزاری میکنم از کسانی که فرمودند نمیشناسم. دوست بسیار محترمی، قدم بر چشم نسبتاً مجازی بنده گذاشتند و کامنت دادند و گفتند نوشتۀ زیرِ عکسِ دربارۀ وب من، به نوشتۀ دربارۀ وب «نیکولا» شبیه است. طبیعتاً من «نیکولای کاستر» را فقط
حماری در تربتِ آب خورده
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 23:37
دیدید وقتی فصل امتحانات شروع میشود و حسابی به شما سخت میگذرد و چه شببیداریها که نمیکشید، یک ندای درونی و یک الهام (نه آنکه ادعا دارد؛ منظورم همان الهام درونی است) میگوید «به جان خودم بذار ترم جدید شروع بشه، قول میدم از همون اولِ ترم درس بخونم» و بعد هم آش، همان آش میشود و کاسه همان کاسه؟ من
گر چشمک نزنی مردی!
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 23:37
بدانید و آگاه باشید! هر آقایی که در خیابان با یکدست در جیب و هدفونش در گوش قهقه بخندد و کلاهش را تکانتکان بدهد و با دست دیگرش برای بچهها دست تکان بدهد و به همه لبخند بزند، تا اینجایش مرد که نه، جوانمرد است؛ اما از اینجا به بعدش که به چندتا دختر مو مشکی چشمک بزند و برای چندتای دیگر هم ابرویی بالا بین...
بیشعوری!
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 23:37
نظـرات بستـه است که تصور نکنید موظف به نظـر دادن هستیـد. هر کسی آمد، قدمش بـر روی چشــم. اگـر کــار یـا نظـری داشتیــد، در قسـمت «تمــاس با میـرزا» عنایـت بفـرماییـد، حتماً جوابگو خواهم بود.