طنزنویسی (3)
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 15:18
بخش اول بخش دوم سریالی این ایام در حال پخش است به نام «روزهای بد، بِدَر». در قسمت سوم این سریال پرویز قصد دارد به خواستگاری برود. به برادرش اکبر که مجرد است میگوید برو در ماشین، انگشتری را که برای دختر گرفتم بیاور. اکبر میرود و در فکر و خیال فرو میرود که یعنی میشود روزی من هم برای نیمۀ گمشده
طنزنویسی (4)
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 15:18
بخش اول بخش دوم بخش سوم از هر ذوعقلی که بپرسید، میگوید طنز و شوخی با تمسخر و استهزاء فرق دارد. با مثال بخواهم بنویسم؛ مثلاً شما وقتی قصد دارید خاطرهای را بنویسید، به هیچوجه وقتی آدمتان یا شخصیتتان را توصیف میکنید، نباید جوری آن را ترسیم کنید که مخاطب تا بخواند بفهمد که نویسنده در مقام تمسخر
طنزنویسی (پایانی)
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 15:18
بخش دوم بخش سوم بخش چهارم شخصیتهای طنز اصولاً آدمهای خاصی هستند. شما احتمالاً در اطرافتان از ایندست افراد شوخطبع دارید، احتمالاً که نه، حتماً دارید. این افراد عموماً قیافههای خاصی هم دارند. قانون کلی صادر نمیکنم، اما عموماً به این صورت است؛ چون همۀ چیزهایی که تا الان برای شما پرگویی کردم در
طنزنویسی
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 14:26
اساساً طنزنویسی قاعده، قانون، تبصره، رسم، طرز، روش، آیین و مقررات خاصی ندارد. برای اینکه بدانید اتفاقاً طنزنویسی شکست هرچه قاعده، قانون، تبصره، رسم، طرز، روش، آیین و مقررات است. توجه داشته باشید که این شکست قاعده، قانون، تبصره، رسم، طرز، روش، آیین و مقررات فقط در یکسری مسائل و درونیات نوشته شما
طنزنویسی (2)
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 14:26
بخش اول شاید به قول مستر مرادی عزیز، یکنفر یا چند نفر بگویند: «اینا دیگه چه چرت و پرتیه نوشتن، طنز نیست، مزخرفه و...»، اما توجه داشته باشید این افراد دو دستهاند؛ دستۀ اول تعریف طنز برایشان فرق میکند که اتفاقاً این افراد همیشه خودشان را از افراد دستۀ دوم بری میدانند و دستۀ دوم افرادی هستند که م
همان شب؛ خانه پدری!
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
به حق چیزهای ندیده و نشنیده! شاید شما هم دیده باشید و هم شنیده باشید، اما من تا به این سن رسیدم، نه دیده بودم و نه شنیده بودم، میدانید، تازگی داشت. قبل از ماه مبارک، دعوت شدیم به عروسی پوریا و سمیرا. پوریا از اقوام نسبتاً دور است و زحمت کشیده بود، قابل دانسته بود و کارت دعوتی هم برای ما فرستاد. ا
پارهای توضیحات من باب زن دوم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
ماجرا از آنجا آغاز شد که همیشه وقتی همسر مثلاً پول ایمپلنت درخواست میکرد یا چیزی میخواست یا عزم جزم میکرد هلک و هلک ما را به بازار هنر (بازار طلافروشان) ببرد، به شوخی میگفتم: «اگه از این حرفا بزنی عیال، میرم ازدواج میکنما!»، عیال هم بادی به غبغب میانداخت و میگفت: «بگیر، اشکالی نداره، من را
پارهای توضیحات من باب زن دوم + ماجرای خواستگاری من
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
وقت سخن نترس، بگو آنچه گفتنیستشمشیر روز معرکه زشت است در نیام!_____نظـرات بسته است کـه تصور نکنید موظف بـه نظـر دادن هستیـد. هر کسی آمد، قدمش بر روی چشـم. اگــر کــار یـا نظـری داشتیـد، در قسمت «تمـاس بـا میـرزا» عنـایت بفرماییـد، حتـماً جـوابگو خواهــم بود.
از بیانات حضرت عشق
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
گاهی حس نوشتن هست و میدانی چیزی میخواهد از ناخودآگاه ذهن بپرد بیرون و روی سپیدی کاغذ بپاشد، اما همان لحظه وقتی پنل وبلاگ را باز میکنی، آن حسِ مبهم زیر لایهای از غبار فرو میرود و هرچه میکنی، بعد از مدتی طولانی زل زدن به مانیتور حتی یک کلمه هم نمیتوانی بر سیاهی کیبورد تحمیل کنی؛ حتی یک کلمه. م
پارهای توضیحات من باب زن دوم + ماجرای خواستگاری من (2)
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
وقت سخن نترس، بگو آنچه گفتنیستشمشیر روز معرکه زشت است در نیام!_____نظـرات بسته است کـه تصور نکنید موظف بـه نظـر دادن هستیـد. هر کسی آمد، قدمش بر روی چشـم. اگــر کــار یـا نظـری داشتیـد، در قسمت «تمـاس بـا میـرزا» عنـایت بفرماییـد، حتـماً جـوابگو خواهــم بود.
پارهای توضیحات من باب زن دوم + ماجرای خواستگاری من (پایانی)
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
وقت سخن نترس، بگو آنچه گفتنیستشمشیر روز معرکه زشت است در نیام!_____نظـرات بسته است کـه تصور نکنید موظف بـه نظـر دادن هستیـد. هر کسی آمد، قدمش بر روی چشـم. اگــر کــار یـا نظـری داشتیـد، در قسمت «تمـاس بـا میـرزا» عنـایت بفرماییـد، حتـماً جـوابگو خواهــم بود.
کامنت؛ فرایندی پیچیده!
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
اساساً کامنت و کامنتدهی فرایند عجیب و غریبی است. کامنتگذاران به چند دسته تقسیم میشوند: دسته اول کسانی هستند که از هر مطلبی که خوششان آمد، دلشان نمیآید نویسنده اثر را مورد مدح قرار ندهند و چند کلامی با او گپ میزنند یا اگر از مطلبی بدشان آمد باز نویسنده را مورد ذم قرار میدهند. دسته دوم افرادی
اینجا فضاییست نسبتاً مجازی!
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
عصبی شدن که شاخ و دم ندارد. همینکه بعد از افطار با شکم خالی ده،چهارده نخ سیگار بکشی یعنی عصبی هستی؛ همینکه جواب تلفن کسی که قصد اجارهکردن منزل پدریات را دارد با تشر بدهی یعنی عصبی هستی؛ همینکه دوست بلاگرم را با کلامم رنجاندم یعنی عصبی هستم و این ناراحتی برمیگردد به: و باز این نشان میدهد این
قبول باشد یک ماه بندگی!
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 4:33
وقت سخن نترس، بگو آنچه گفتنیستشمشیر روز معرکه زشت است در نیام!_____نظـرات بسته است کـه تصور نکنید موظف بـه نظـر دادن هستیـد. هر کسی آمد، قدمش بر روی چشـم. اگــر کــار یـا نظـری داشتیـد، در قسمت «تمـاس بـا میـرزا» عنـایت بفرماییـد، حتـماً جـوابگو خواهــم بود.
زن دوم
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 10:31
معلوم شد که دعاهایتان مستجاب میشود. در شب نوزدهم تقدیر رقم خورد، در شب بیست و یکم تأیید و حتماً اگر یک شب دیگر میرزا را دعا کنید، فردا شب به تثبیت میرسد. سحر که همسر مکرمه و محترمه تشریف آوردن منزل، در مراسم دختری را دیده بودند که به تعبیر خود ایشان «مثل پنجۀ آفتاب» بوده و قرار شد بعد ماه مبا
حریری به رنگ آبان!
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 19:40
یادداشتی بر داستان «غربت» نوشتۀ حریر وقتی کسی برای اولینبار دست به یک کار بزرگ میزند، از دور شاید این کار برای او بسیار بزرگ جلوه کند، اما همین که قدم اول را برداشت و دومی هم پشتبندش آمد، دیگر سومی و چهارمی و پنجمی برایش آسان میشود. اینکه میگویند هر سربالایی یک سرازیری دارد، درست است، اما برعک
انتشاری در فضا منتشر شد!
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 19:40
نمیدانم کارخانۀ ذوبآهن را از نزدیک دیدهاید یا نه، یا اینکه لااقل از کنار آن رد شده باشید، اما مطمئناً «کربلایی علیترین»، «پوکرفیس»، «پرتقالدیوانۀروانشناس» و یا «الهامخانم» دیدهاند. قسمتی دارد به نام «کُکسازی»؛ این قسمت دودکش طویلی دارد که از جادۀ کناری هم که به سمت شهر «زایندهرود»، چمگر
شما بنویسید، از حبشه بنویسید!
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 19:40
نوشتن بهترین کار عالم است. همهچیز نوشتن دارد، حتی همان موضوع انشای آشنای دوران مدرسه؛ یعنی «علم بهتر است یا ثروت». همین موضوع را اگر رودرروی چشمانتان بگذارید و شروع کنید به نوشتن، میبینید که حرفهای جدیدی برا گفتن و نوشتن دارید که حتی در آن روزگاران به ذهنتان نمیرسید.یکی از بهترین راهکارهایی
بچۀ ما آدم شد، میرزا سهماه پیرتر شد!
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 19:40
سهماه گذشت! چند شب پیش مهراده را گذاشتم تو بغل نَنَش و گفتم نگهشدار که یک عکس از مهراده در سهماهگی داشته باشیم. البته نَنَش اعتقادی به عکسِ به تعبیر من «خودمونی» ندارد و در این ایام کلی خرج آتلیه و این قروقمبیل بازیها (به قول چـ[نا]گوارا که وقتی ازش پرسیدم گفت: «یعنی قرتی بازی») روی دست من
بدبیاری دختر نجفآبادی!
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 19:40
امشب در برنامۀ خندوانه «رضوان کرباسی»، دختری از نجفآبادِ اصفهان، شرکت کرده بود که به شدت کارش خراب شد و به جرأت میتوان گفت یکی از بدترین شبهای زندگیاش رقم خورد و من مدام آرزو میکردم ای کاش هرچه زودتر جمع و جورش کند استندآپش را، ولی دخترک نتوانست! کار که از دست خارج شود، پخش و پلا شود، دیگر